یادداشت های دختر مو فرفری
خاطرات من در غیاب همه کس
اگه بازم اومدی این ورا آدرس وبتو بذار...بازم به راهنماییت نیاز دارم...مرسی
اشکال نداره منم فراموشت کردم....
همه چیز تموم شد...به نظرت زود نبود؟
یه دفعه نمیدونم چی شد!موهام رو مشکی کردم...هرکی منو اول مهر میدید تو دانشگاه نمیشناخت...امشب هم فیلم سالت رو دیدم و نمیدونم چی شد جوگیر شدم جلوی موهامو چتری زدم...حالا خودم هم که خودمو تو آینه میبینم نمیشناسم!کارم در اومد برای جلوگیری از فرفری شدن چتریهام هر روز باید سشوار یا اتو بکشم به موهام...
تو هم که اصلا منو نمیبینی!!!!
شاید خیلی ها دوست دارن جای خیلی ها باشن مثلا دوست دارن جای یه هنر پیشه معروف باشن یا جای یه سیاست مدار یه آدم پولدار یه خیلی های دیگه...من اگه می تونستم انتخاب کنم دوست داشتم
دوست داشتم یه ساقی میخونه تو زمان حافظ می بودم...به زن مست و بی بند و بار و خراب با همون چشمای مست و خماری که تو شعر ها تعریفش رو نوشتن با گیسو های تابدار و سیاه به سیاهی شب
از همون گیسو های پر پیچ که دل صد ها در گرو اونه...با یه دامن چین دار بلند که به زمین کشیده میشه و بلوزی که بیشک یقه خیلی بازی داره(خوش به حال هرکی میاد میخونه ی ما یا شایدم برای جلب مشتری) مژه هام هم بلند و مشکی و تابدار بود بی نیاز به ریمل...از اون مژه هایی که رو چشم آدم سنگینی میکنه...نیازی به عطر و پرفیوم نبود همین که می آلودم کفایت می کرد... کفش پام نمی کردم و یه خلخال به پام میبستم که کلی چیز میز بهش آویزونه و حتما وقتی راه می رفتم کلی جیلینگ جیلینگ می کرد...عاشق نکاه های هی*ز و مست مردای تو میخونم به خلخال پام...
اما به جای همه ی اینا الان اینم با مانتو و مقنعه.یک دانشجوی بد بخت که براش نامه ی کمیته انظباطی! میاد...
نه از می خبری هست نه از میخونه نه از چشمای خمار...وقتی چشمم خمار نیست تو حق داری دوستم نداشته باشی...چون منم از تو که به جای مست کردن همش درس میخونی و نمره های خوب خوب میگیری بدم میاد!!!
|
ببینید در ذهن علیل و خراب این جماعت چه می گذرد…و بیشتر متاسف شوید وقتی قرار است این تفکر خطرناک در تمام شئون برای این کشور بخت برگشته تصمیم گیری کند:
شاید مفهوم ص.کس در ورزشی مانند بدنسازی، بسیار آشکار باشد، هنگامی که شخص بدنساز در برابر آیینه میایستد و اندام خود را نظاره میکند. آیینه ابزاری لازم برای این «خود ارض.ایی» بدنساز است. اما نه تنها بدنسازی بلکه همهی ورزشهایی که امروزه به ورزش قهرمانی بدل شده است، چنین ماهتی دارند. فوتبال را در نظر آورید. شاید ماهیت س.ک.سشوآل فوتبال بسی شدیدتر از دیگر ورزشهای قهرمانی باشد. عناصر جنس.ی موجود در این ورزش، به شکل فزایندهای س.کس.شوآل است. داخل کردن یک توپ درون یک سوراخ (دروازه) و لذت حاصل از این فعل. لایی زدن بازیکن مقابل به مثابه یک حریف جنسی و لذت حاصل از آن برای شخص فاعل(لایی زن) و خشم مفعول(لایی خور). فریادها و خوشحالیها و حتی عصبایتهای حاصل از برد یا باخت، همگی کنشهایی س.کس.شوآل هستند. متن بالا برگرفته از یک سایت مستهجن نیست بلکه قسمتی از سرمقاله سایت رجا نیوز(یکی از رسمی ترین سایت های طرفدار دولت) است، که امروز ششم مرداد منتشر شده است. حتما حتما این مقاله را تا انتها بخوانید از لینک زیر : http://www.rajanews .com/detail. asp?id=55643 لطفا نظرات مردم را هم بخوانید اگر این مطلب را برداشتند (البته آنقدر پررو هستند که فکر نکنم این کار را انجام دهند) به فایل ضمیمه مراجعه کنید هر بار که می رم رجا نیوز یه جاییم درد می گیره این بار ولی دردش خیلی بود...
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآی
|
چرا؟
چرا؟
از وقتی اومدم خونه همش دارم با خودم فکر میکنم چرا؟چی باعث شده تو بخوای با امین باشی؟ چی باعث شده بهش اجازه بدی دستت رو بگیره و بهت ابراز علاقه کنه...
سپی خیلی دوست دارم.کاش سر عقل بیای...
همش دارم با خودم میگم کاش سپی دوسش نداشته باشه...کاش...کاش قدر خودتو بدونی...
کاش نوشته هامو می خوندی...
میدونم نمی خونی
کاش
من بهت حرفامو زدم کاش درک کنی همش از رو دوست داشته...امید وارم به حساب... نذاریشون
روز قبل از امتحان بود که من و سپی زدیم به اون در و گفتیم بریم بیرون.بیرون رفتن منو سپی مراحل خاص خودش رو داره.مخصوصا که شب امتحان باشه.به اندازه ی عروسی یه فامیل درجه یک آرایش کردیم مو های هر دو مون هم بلوند و فرفریه.به بهترین حالت ممکن درست کردیم و سپی هم بعد از کلی جستجو کوتاه ترین مانتو ممکن رو از تو کمدش پیدا کرد دوتایی ایستادیم جلوی اینه که برای آخرین بار خودمون رو بررسی کنیم یه دفعه سپی مثل فشنگ پرید تو اتاق و دوباره در کمدشو باز کرد منو میگین این شکلی
سپی چی شد؟مانتوت که خوب بود.
سپی:در برابر مانتو تو خیلی بلنده.
من:
جدی؟
(من به جای مانتو به بلوز پوشیده بودم.از این بلوز هایی که یکم بلندن و خیلی ها این روز ها به جای مانتو می پوشن.خوراک خواهرای گشت ارشاد)
بعد نیم ساعت بالاخره سپی مانتو مورد نظر رو پیدا کرد و ما به سمت پارکینگ رهسپار شدیم.کفش ها پاشنه بلند مانتو ها کوتاه موها فرفری و روسری دور گردن به حالت افتاده سوار ماشین شدیم و پیش به سوی کافی شاپ همیشگی برای خوردن شیک.توی خیابون چن تا پلیس دیدیم و من به سپی گفتم: یادته وقتی بچه بودیم چه قدر پلیس دوست داشتیم ولی الان متنفرم از هر پلیس تو دنیاس .قبلا از دیدن پلیس احساس امنیت می کردم اما بعد از اتفاق هایی که بعد انتخابات افتاد از دیدن پلیس گوشتای تنم آب میشه...
و یه مدت طولانی مرور کردیم خاطرات خس و خاشاکیمون رو ...اون دفعه که داشتیم دستگیر میشدیم.هر بار که باتوم خوردیم چقدر خوشمزه بود و...
تو ماشین هم مدام داشتیم راجع به رابطه ی امتحان و والده ی مکرمه ی استاد صحبت می کردیم واز اون چیز هایی که خدا بهمون نداده تفدیم روح خواهر استاد می کدیم در همین موقع ها بود که حواس سپی پرت شد و بی توجه به حضور ۳ پلیس محترم چراغ قرمز قبل از مسجد قلهک رو رد کردو برادر پلیس خیلی مهربون! ما رو به سمت گوشه ی خیابون راهنمایی کرد.یه دفه دیدم سپی با وجود اون همه آرایش شد مثل کچ دیوار گفتم :حالا چراغ رو رد کردی.جریمه میکنه تموم میشه
گفت: نهههههههههههه الیییییییییییییی من هیچی مدارک با خودم نیاوردم.
-چی؟چرا؟
-کیفم رو عوض کردم مدارکم تو کیف قبلی جا موند
-گواهی نامه؟
-نه
-کارت ماشین؟
-نه.ندارم.هیچی ندارم
وسط همین گفتگو ها پلیس رسید(تا به حال پلیس که هیچ کلا مرد به این خوشگلی جیگری نازی و ...ندیده بودم ولی هرچی بود پلیس بود ما مجرم)
پلیس:خانوم شما چراغ قرمز رو رد کردین گواهی نامه تون رو لطف کنین لطفا
سپی:ببخشید لطفا. چراغ زرد بود یه دفه قرمزشد اصلا حواسم نبود حالا این دفه رو ببخشید
پلیس:خانوم شما گواهی نامه رو لطف کنین آخه این که نمیشه.
سپی:حالا شما بزرگی کنین ببخشین
پلیس:کارت ماشین و گواهی نامه لطفا
از سپی اصرار و از پلیس تقاضای گواهی نامه و کارت ماشین.سپی در کیفش رو باز کرد که دنبال کارت بگرده پلیسه هم سرشو از پنجره کرده بود داخل و کم مونده بود یه ماچ هم بهمون بده.سپی در زیپ های مختلف کیفشو باز می کرد و می گفت الان میدم .هر زیپی هم که باز می شد از توش یه رنگ رژلب میزد بیرون پلیس محترم هم همچنان سرش تو کیف سپی بود.تا این که خسته شد و سرش رو از تو ماشین اورد بیرون وگفت خانم ینی شما هیچ مدارکی با خودتون نیاوردین؟
سپی:نمی دونم چه طور شده!کیفم رو عوض کردم مدارکم جا موندن...به خدا
پلیس:یعنی هیچ کارت شناسایی باهاتون نیست؟حد اقل یه کارت شناسایی معتبر بدین.کارت ملی ای چیزی
سپیرو به من:من به این میگم کیف مدارکم رو جا گذاشتم این از من کارت ملی می خواد
منم گفتم اشکال نداره سپی ما که خیلی شبیه همیم بذار من یه کارت بدم بده بهش (منو سپی خیلی شبیه همیم.خییییییلییییییییییی.همیشه خیلی ها فکر میکنن ما خواهریم یه حتی دوقلو!)
تو کیف من هم غیر از کارت دانشجویی چیزی نبود تا درش آوردم سپی کارتو ازم قاپید و داد به پلیس.
-آقا ببینین اینم یه کارت معتبر.به خدا ما دانشجوییم فردا امتحان داریم لطفا ببخشید.
(پلیس یه نگاهی به ما کرد فک کنم تو دلش داشت میگفت خدا رحم کرده فردا امتححان دارین وگر نه چه شکلی می اومدین بیرون)
-کارت دوستته؟اعتبارشم که تا آخر امسال بوده.
( نه خداییش دلم برای پلیس بی نوا سوخت.بععد از نیم ساعت که سپی یه کارت رو کرد کارت دانشججویی تاریخ گذشته ی دوستش بود)
پلیسه یه نگاه دقیق به کارت کرد و گفت متولد چندی؟۱۳۶۷؟یه سال هم که از دوست دختر حضرت نوح بزرگتری!حالا صبر کن تا من یه استعلام بگیرم و بعدش ماشین باید بره پارکینگ .
به این ترتیب دوباره سیل خواهش وتمنا های من و سپید شروع شد که ببخشیدو ماشین رو اینجا پارک می کنیم میریم میاریم مدارک رو...پلیس هم دید داریم حوصله اش رو سر می بریم و زره مفت میزنیم با بیسیمش و کارت دانشجویی بنده رفت اون سمت خیابوون.تا یک ربع قشنگ من و سپی رو با استرس و دلهره کاشت.بعد از چند دقیقه دیدیم داره اون سمت خیابون با دو سه تا پیر مرد حرف میزنه و بعدش همه با هم اومدن اینن سمتی که ما بودیم.یکی از پیر مردا شرو کرد به سخرانی که اره دخترا شما هم مثل دخترای منین و با پلیس صحبت کردیم این دفعه شما رو می بخشن ولی...
سپی دوید رفت طرف پلیس جوری که من احساس کردم الانه که سپی یه فرنچ کیس بگیره ازش به زور.وپلیس مهربان ما رو تا در ماشین همراهی کرد و بعدش گفت دخترا من درسته حضرت نوحم ولی خیلی از شماها بزرگتر نیستم و حواستون رو جمع کنین من اصلا هیچ وقت تماس نمی گرفتم که ماشین بره پارکینگ فقط میخواستم یه مدت اینجا باشین واسترس بکشین و کمی جلو تر مسجد قبا الان مرام عزا هست و خیابون شلوغه حواستون رو جمع کنین و...
(ننت استرس بکشه الهی!)
سوار ماشین شده بودیم پلیسه هنوز داشت لکچر ارائه میداد که من یادم اومد طرف گفته بود من از دوست دختر حضرت نوح ۱ سال بزرگترم بعدشم گفته بود خودش حضرت نوحه .به سختی از این ور ماشین خودی رو گش دادم اون ور ماشین سرمرو از پنجره سپی کردم بیرون گفتم: اقا یعنی دختر ها یه سال کوچیک تر از من دوست پسراشون سایز شمان الان؟
طرف از خنده مرد گفت :اره.مگه مشکلی داره؟
گفتم: نه خوش به حال دوست دختر حضرت نوح...
کلی خندید و گفت دخترای خوبی باشین الانم که مدارک ندارین زود برین خونه خیلی تو خیابون شیطونی!نکنین نو اتوبان هم تا برسین خونه مواظب باشین که اگه هرکدوم دیگه از همکارای من بود بدون هیچ حرفی ماشین رو می خوابوند.
ما هم مثل دخترای خوب به حرفش گوش دادیم.چه پلیس مهربونی.چقدر ناز بود.عنک آفتابی ری بنش هم کلی دلمون رو برد.خدا خیرش بده الهیییییییییییییییییییییی.
تو این چند روز خیلی اتفاق ها افتاد
نمی دونم چرا این قدر بی حوصله ام .چرا این قدر هوا گرمه؟؟؟
چرا استاد ها این قدر خسیس اند ؟چرا این قدر کم نمره دادن؟سپیدار چرا دیگه نیست؟تو چرا این طور می کنی؟همش تقصیر خودمه
یه جورایی دارم گه می زنم به زندگیم فقط چون بی حوصله ام.آدم های دورو برم رو دارم فراری میدم چون بی حوصله ام.دلشون رو می شکنم چون بی حوصله ام.یعنی این منم ؟باورم نمی شه...
باورم نمی شه باهات این طوری رفتار می کنم. .پیش خودت فکر می کنی چه خری شدم من دیگه؟حق داری .یه نگاه به دلایلی که تو این هفته آوردم تا با تو بیرون نیام کاملا مشخص می کنه من تیمارستان لازمم.اصلا فکر نکن ازت معذرت خواهی می کنم.با تمام این خریت ها و سگ محل کردن هات و دل شکستن هام بازم از سرت زیادم...
در هر صورت حالا این منم که پس از رفتن ها آمده ام و دست من نیست تهی.کاروان های محبت(محبت:خشانت) با خود ارمغان آورده ام.
ایشالا زود زود بیام دیگه سگ نباشم و بتونم خوب بنویسم.چون کلی سوژه دارم تو سرم واسه نوشتن
همین حالاشم سرم داره می ترکه از ایم همه چیز میزی که تو سرمه.
۱.شنا با مانع
۲.کشتی با اسب
۳.پرش از روی نیزه
۴.شیرجه روی چمن
۵.اسب سواری با الاغ
۶.پرتاب اسب با نیزه
۷.واتر پلو با قیمه
۸.هاکی روی میخ
۹.گاوبازی با شتر
۱۰.شنای قورباغه از پهلو
۱۱.پینگ پنگ ساحلی
به زودی بر گذار می شود
| Design By : Night Melody |

